آستان جانان




اشکی در گذرگاه تاریخ... [عمومی , ]



ازهمان روزی که دست حضرت«قابیل»

گشت آلوده به خون حضرت «هابیل»

از همان روزی که فرزندان «آدم»

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛

آدمیّت مرد٬ گرچه آدم زنده بود!

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند

آدمـیّت مرده بود! بعد دنیا٬هی پرازآدم شدواین آسیاب٬

گشت وگشت٬قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ آدمیت بر نگشت٬

قرن ما٬روزگار مرگ انسانیّت است!

من که از پژمردن یک شاخه گل٬

از نگاه ساکت یک کودک بیمار٬ ازفغان یک قناری در قفس٬

از غم یک مرد در زنجیر٬حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان وبغضم در گلوست

وندرین ایام ٬ زهرم در پیاله٬ اشک وخونم در سبوست٬

مرگ اورا از کجا باور کنم؟

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در زمین هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور٬در میان مردمی با این مصیبت ها صبور٬

صحبت از مرگ محبت٬ مرگ عشق٬

گفت وگو از مرگ انسانیّت است!

فریدون مشیری



نوشته شده توسط ماریه در  شنبه 22 تیر 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




از جسم گریزندگان....!! [عمومی , ]



شما هر بار که بخواهید تعالی یابید،به بالا می نگرید و من به پایین خود نظر می افکنم،زیرا هم اکنون تعالی یافته ام کیست در بین شما که بتواند هم بخندد و هم تعالی یابد!

 کسی که کوه های شامخ را زیر پا می گزارد، بر همه ی شداید اعم از شوخی و جدی می خندد.

نیچه



نوشته شده توسط ماریه در  یکشنبه 19 اسفند 1386 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




درس معلم... [عمومی , ]



در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان

درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با س رشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست : مرگ
و آنچه را که درس می دهد
 زندگی است ...
 

فریدون مشیری



نوشته شده توسط ماریه در  شنبه 2 تیر 1386 و ساعت 07:06 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 2 تیر 1386 و ساعت 07:06 ق.ظ

() نظر
       




بدون شرح... [عمومی , ]



«..................................................................................»

این درست است که تنفٌر یا لذٌت به ذوق سلیم وابسته است و هر کس ذاتاً  از قار قار 

کلاغ و هوهوی جغد بیزاری می جوید و از جیک جیک گنجشک مسرور می شود اما

هیچ کس نمی تواندشادی گم شده ای را در بیابان از شنیدن واق واق سگی که خبر

از آبادی  نزدیک می دهد انکار کند. 



نوشته شده توسط ماریه در  چهارشنبه 29 فروردین 1386 و ساعت 11:04 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386 و ساعت 04:04 ق.ظ

() نظر
       




فریاد ... [عمومی , ]



خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
 در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ،
گریان ازین بیداد
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آن دگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
....

مهدی اخوان ثالث



نوشته شده توسط ماریه در  پنجشنبه 23 آذر 1385 و ساعت 12:12 ب.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 7 اسفند 1385 و ساعت 09:02 ق.ظ

() نظر
       




بخوان مارا.... [عمومی , ]



منم پروردگارت

و خلقت کرده ام ،از ذره ای ناچیز

صدایم کن مرا

آموزگار قادر خود را

قلم را،علم را من هدیه ات کردم

بخوان مارا

منم معشوق زیبایت

منم نزدیک تر از تو به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر مارا، سوی ما بازا

منم پروردگار پاک بی همتا

منم زیباکه زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل

پرردگارت با تو می گوید

تو را در بیکران دنیا ی تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا، من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا بر خود

به اشکی، یاخدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلودت را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را

بجو ما را

تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما

و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و مشوق هم

آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تکیه کن بر من

قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن، اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را

که می گویند تو خواندن نمی دانی؟

تو بگشا لب

تو غیر از ما خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می جویی؟

تو با هر کس به جز با ما چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟! هیچ!

بگو با ما چه کم داری عزیزم؟! هیچ!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را

و خورشید و گیاهان و نور و هستی را

برای جلوه ی خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم

بر خودم احسنت می گفتم

تویی زیبا تر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو، چیزی چون تو را کم داشت

تویی محبوب ترین مهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟!!

مگر کسی هم با خدایش قهر می گرد!

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

ببینم من تو را از درگهم راندم؟!

اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا

اما به روز شادیت،یک لحظه هم یادم نکردی

به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟!

که می ترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود

آن مخلوق خود را 

این منم پروردگارمهربانت، خالقت

اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب از این زمین خاکیم

آیا عزیزم حاجتی داری؟

تو ای از ما

کنون برگشته ای اما

کلام آشتی را تو نمیدانی؟

ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضویی کن

خجالت می کشی از من؟

بگو، جز من دیگر کسی نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم

شروع کن،  یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من...



نوشته شده توسط ماریه در  چهارشنبه 19 مهر 1385 و ساعت 07:10 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 20 مهر 1385 و ساعت 05:10 ق.ظ

() نظر
       




قایقی خواهم ساخت...... [عمومی , ]



قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

هم چنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریاها ـ پریانی که سر از آب به در می آردند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

هم چنان خواهم راند

پشت دریاها شهری است

که درآن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوتر هایی است

که به فواره ی هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله ی شهر ، شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است

قایقی باید ساخت.

سهراب سپهری



نوشته شده توسط ماریه در  یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 27 شهریور 1385 و ساعت 08:09 ق.ظ

() نظر
       




« و ندانستن......» [عمومی , ]



شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یك شب پاك اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگان خاموش
گرد هم بودند
لیك پنداری
هر كسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
 اختران روشنتر از هر شب
 تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیكران تا بیكرانه ی جاودان پیدا
اینك این پرسنده می پرسد
 پرسنده : من شنیدستم
 تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدك !‌ چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
 چیست ؟
 وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كیست ؟
مزدك : من جز اینجایی كه می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی كه می دانی نمی بینی
مزدك : من نمی دانم چه آنجه یا كجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدك ! كاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
 هان ؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست
 

مهدی اخوان ثالث

 



نوشته شده توسط ماریه در  جمعه 27 مرداد 1385 و ساعت 10:08 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 14 شهریور 1385 و ساعت 08:09 ق.ظ

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

ماریه (26)


موضوعات

عمومی (26)


 آرشیو

تیر 1387 (1)
اسفند 1386 (1)
تیر 1386 (1)
فروردین 1386 (1)
آذر 1385 (1)
مهر 1385 (1)
شهریور 1385 (1)
مرداد 1385 (2)
تیر 1385 (1)
خرداد 1385 (1)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (1)
اسفند 1384 (1)
بهمن 1384 (2)
دی 1384 (2)
آذر 1384 (8)


صفحات

1 2 3 4





لینكستان

  ناخداباخدا

  پسر جهنمی رشت

  خزان

  دختر عمه

  مرا کسی نساخت خدا ساخت

  نوید.نت

  به سوی خوشبختی

  دوخیژه

  نغمه ی درد

  به چشم های خود دروغ نگوییم خدا دیدنی است !

  خورشید درون

  * وبلاگ معروف عقرب ها *





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات